بيراهه مگر گفتم
در كوچه افكارم
بي يادتو بيمارم
آن شب كه تو
كافر دل
از خاك
سخن گفتي
از خاك
بري وصلم
گيرم كه
سحر مردم
جان دادم و
پژمردم
قسم تو مگر
چند است از
خلعت چركينم
بيگانه اگر بودي
پژمرده نميگشتم
بيگانه اگر بودي
افسرده نميگشتم
با ديده مرا خاني
با كبر مرا راني
د هميشه است
|
+| نوشته شده توسط
احسان در یکشنبه سی ام مهر 1385
|