همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
که تو را می برد اينگونه به ژرفای خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ٬
نه به اين آبی آرام بلند٬
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
نه به تين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم...!
به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی٬
تک و تنها به تو می انديشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم...!!!