تبليغاتX
دنياي بينهايت
در مورد همه چیز
 

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبرده بودی به چه کاررفته بودی

پرستاری ندارم بر سربالین بیماری

 مگر آهم از این پهلو به آن پهلو بگرداند

............................................................................

مهتاب

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد ازمن

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از این ره سفرم می شکند

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

وبه جان دادمش آب

ای دریغا!به برم می شکند

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

...........................................................................

ترا من چشم در راهم

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجین سایه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام,در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه,من ازیادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه دهم آذر 1385  |
 
 
بالا