تبليغاتX
دنياي بينهايت
در مورد همه چیز
 

مرگ در هر حالتي تلخ است

اما من

 

دوست ميدارم كه چون از ره در آيد مرگ

در شبي آرام جوت شمعي شوم خاموش

ليك مرگ ديگري هم هست

دردناك .اماشگرف وسركش ومغرور

مرگ مردان.مرگ در ميدان

با تپيدنهاي طبل .شيون و شيپور

با صفيرتير و برق تشنه شمشير

غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان

وه .چه شيرين است

رنج بردن.پا فشردن

در ره يك آرزو مردانه مردن

بخوان به نام گل سرخ

 

 

بخوان به نام گل سرخ .در صحاري شب

 

كه باغها همه بيدار و بارور گردند

 

بخوان.دوباره بخوان.تا كبوتران سپيد

به آشيانه خونين دوباره برگردند

 

بخوان به نام گل سرخ.در رواق سكوت

كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد

پيام روشن باران

زبام نيلي شب

كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد

 

ز خشك سال چه ترسي

كه سد بسي بستند

نه در برابر آب

كه در برابر نور

ودر برابر آواز ودر برابر شور

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385  |
 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویش تنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

پس چه بودست مراد وی از این ساختنم

آن چه از عالم بالاست من آن میگویم

رخت بر بسته بر آنم که بدان آنجا فکنم

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي

به قمار خانه رفتم همه پاك باز ديدم

چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

 

اینم چند تا تک بینی

بعد از این در عوض اشک دل آید بیرون

                                    آب چون کم شود ازچشمه گل آید بیرون

.......................................................................................

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

                                  نا خلف باشم  اگرمن به جویی نفروشم

.......................................................................................

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

                                 کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

........................................................................................

کسی که گفت گل نسبتی روی تو را

                                فزود قدر گل وکاست آبروی تو را


|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه نوزدهم آبان 1385  |
 حرف دل

 تا حالا توجه كردي وقتي ميخاي بخوابي ميري تو فكر

 

خدايش خسته نشدي خيلي زجز آوره .به چيزهايي كه نداري فكركني

 

به چيزهايي كه داشتي ولي العان نداري فكر كني

 

به كارايي كه ميتونستي انجام بدي ولي انجام ندادي

 

آخه تا كي .آدم چقدر ميتونه تحمل كنه.من كه خسته شدم

 


وقتي كه فكركسي كه ميتونست مال تو باشه ولي العان نيست ديونت ميكن

 

آخه بريم پيش كي .اول او آخرش به يه چيزميرسي

 

حسرت  .حسرت .حسرت .حسرت.حسرت 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه پانزدهم آبان 1385  |
 گلایه
گلايه

 

شب هنگام  به دنبال  تاريكي ميگردم

روزها به دنبال روشنايي

سپيده دم به دنبال نور خورشيد

ديوانه وار به دنبالشان ميگردم

ديوانه  وا رمشتاق  آنها  هستم

هيچ  شكوه و گلايه اي از زمان نيست

ازتاريكي گلايه دارم

چون هيچگاه مرا در خود پنهان نميكند

از روشنايي گله دارم

چون مرا روسواي عالم ميكند

و ازخورشيد گلايه دارم

چون هيچگاه نورش به من نتابيد

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هشتم آبان 1385  |
 اشعار خودم

عشق را تو چه می دانی؟

عشق را تو چه می دانی؟

نابود کردن معشوق

ایستگاه نابودی دلها

شبهای ناتمام

بی کسی در همه حال

ودر یک لحظه همه کس شدن

ولی در عشق هیچکس

آن عشقی که تنها قربانی تو هستی

ودراین لحظه است که می گویند:

ای که از عشق هیچ نمی دانی

ولی خود را عاشق می دانی

درحریم عشق ما وارد نشو

که در عشق ما جایی برای تو وجود ندارد

فصل

ابرها از پی هم در آسمان گذرمی کنند

ولی این زمین هنوز خشک است

فصل ها درپس یکدیگر آمدندورفتند

ولی این زمین تشنه است

فصل باران نیز سپری شد

ولی این زمین به صحرا یی بزرگ تبدیل شد.........

                              قناری 

قناری تنها در قفس درغم دوری از معشوق در حال خاندن نغمه عشق

است

مرغ عشق از عشق می گوید

حرفی برای من نمانده

همه عاشقی کردند وبه عشق رسیدند

ولی من هنوز در پی عشق خانمان سوزسرگردان

ناله هایم بلند

ولی بی رساء........................

 

                                 آسمان

در این آسمان بی ستاره خود را تنها می بینم

این طالع من است

ای کاش آسمان ماهم ستاره ای داشت

ولی افسوس که خانه ما سقفی ندارد

واگر داشته باشد آسمانی ندارد

|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه پنجم آبان 1385  |
 
 
بالا