تبليغاتX
دنياي بينهايت
در مورد همه چیز
 بیراهه

 

بيراهه مگر گفتم
در كوچه افكارم
بي يادتو بيمارم
آن شب  كه تو
كافر        دل
از        خاك
سخن    گفتي
 از      خاك
بري    وصلم
گيرم       كه
سحر    مردم
 جان دادم و     
 پژمردم
قسم  تو  مگر
چند است از
خلعت چركينم

بيگانه اگر بودي
پژمرده نميگشتم
بيگانه اگر بودي
افسرده نميگشتم
با ديده مرا خاني
 با كبر مرا راني  

 

                د هميشه است

|+| نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...!!!

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...!!!

 همه می پرسند:

 چيست در زمزمه مبهم آب؟

 چيست در همهمه دلکش برگ؟

 چيست در بازی آن ابر سپيد،

 روی اين آبی آرام بلند،

 که تو را می برد اينگونه به ژرفای خيال؟

 

 چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

 چيست در کوشش بی حاصل موج؟

 چيست در خنده جام؟

 که تو چندين ساعت،

 مات و مبهوت به آن می نگری؟

 

 نه به ابر،

 نه به آب،

 نه به برگ٬

 نه به اين آبی آرام بلند٬

 نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

 نه به تين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

 من به اين جمله نمی انديشم...!

 

 به تو می انديشم

 ای سراپا همه خوبی٬

 تک و تنها به تو می انديشم.

 همه وقت

 همه جا

 من به هر حال که باشم به تو می انديشم...!!!

 

|+| نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم مهر 1385  |
 فریدون مشیری

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن                
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم                                                    
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385  |
 بیراهه

نه عقابم نه كبوتر اما


چون به جان آيم در غربت خاك

 
بال جاوديي شعر


بال رويايي عشق


مي‌رسانند به افلاك مرا

اوج مي‌گيرم، اوج


مي‌شوم دور از اين مرحله، دور


مي‌روم سوي جهاني كه در آن


همه موسيقي جان است و گل افشاني نور


همه گلبانگ سرور


تا كجاها برد آن موج طربناك مرا

نزده بال و پري بر لب آن بام بلند


ياد مرغان گرفتار قفس


مي‌كشد باز سوي خاك مرا !

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحاآنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من با صبوري بر جگر دندان فشردم اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد مي گرفتم برمن مگيري ، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشير در مشت يعني كسي را مي توان كشت




من دل به زيبايی به‌خوبی می‌سپارم، دينم اين است من مهربانی را ستايش می‌كنم، آيينم اين است
انسان و باران و چمن را می‌ستايم انسان و باران و چمن را می‌سرايم


باری اگر روزی كسی از من بپرسد
«چندی كه در روی زمين بودی چه كردی؟»
من، می‌گشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر مي‌افرازم سرم را
آنگاه می‌گويم كه: بذری نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است

در زير اين نيلی سپهر بی‌كرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صدای خسته شايد خفته ای را
در چار سوی اين جهان بيدار كردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پيكار كردم
«پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد می‌گرفتم
بر من نگيری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعنی كسی را می توان كشت!

در راه باريكی كه از آن می‌گذشتم
تاريكی بی‌دانشي بيداد می‌كرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

شب های بی‌پايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمی از ديار آشتی بود
.

|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و یکم مهر 1385  |
 
 
بالا