تبليغاتX
دنياي بينهايت
در مورد همه چیز
 

|+| نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبرده بودی به چه کاررفته بودی

پرستاری ندارم بر سربالین بیماری

 مگر آهم از این پهلو به آن پهلو بگرداند

............................................................................

مهتاب

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد ازمن

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از این ره سفرم می شکند

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

وبه جان دادمش آب

ای دریغا!به برم می شکند

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

...........................................................................

ترا من چشم در راهم

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجین سایه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام,در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه,من ازیادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه دهم آذر 1385  |
 

مرگ در هر حالتي تلخ است

اما من

 

دوست ميدارم كه چون از ره در آيد مرگ

در شبي آرام جوت شمعي شوم خاموش

ليك مرگ ديگري هم هست

دردناك .اماشگرف وسركش ومغرور

مرگ مردان.مرگ در ميدان

با تپيدنهاي طبل .شيون و شيپور

با صفيرتير و برق تشنه شمشير

غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان

وه .چه شيرين است

رنج بردن.پا فشردن

در ره يك آرزو مردانه مردن

بخوان به نام گل سرخ

 

 

بخوان به نام گل سرخ .در صحاري شب

 

كه باغها همه بيدار و بارور گردند

 

بخوان.دوباره بخوان.تا كبوتران سپيد

به آشيانه خونين دوباره برگردند

 

بخوان به نام گل سرخ.در رواق سكوت

كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد

پيام روشن باران

زبام نيلي شب

كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد

 

ز خشك سال چه ترسي

كه سد بسي بستند

نه در برابر آب

كه در برابر نور

ودر برابر آواز ودر برابر شور

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385  |
 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویش تنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

پس چه بودست مراد وی از این ساختنم

آن چه از عالم بالاست من آن میگویم

رخت بر بسته بر آنم که بدان آنجا فکنم

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي

به قمار خانه رفتم همه پاك باز ديدم

چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

 

اینم چند تا تک بینی

بعد از این در عوض اشک دل آید بیرون

                                    آب چون کم شود ازچشمه گل آید بیرون

.......................................................................................

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

                                  نا خلف باشم  اگرمن به جویی نفروشم

.......................................................................................

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

                                 کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

........................................................................................

کسی که گفت گل نسبتی روی تو را

                                فزود قدر گل وکاست آبروی تو را


|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه نوزدهم آبان 1385  |
 حرف دل

 تا حالا توجه كردي وقتي ميخاي بخوابي ميري تو فكر

 

خدايش خسته نشدي خيلي زجز آوره .به چيزهايي كه نداري فكركني

 

به چيزهايي كه داشتي ولي العان نداري فكر كني

 

به كارايي كه ميتونستي انجام بدي ولي انجام ندادي

 

آخه تا كي .آدم چقدر ميتونه تحمل كنه.من كه خسته شدم

 


وقتي كه فكركسي كه ميتونست مال تو باشه ولي العان نيست ديونت ميكن

 

آخه بريم پيش كي .اول او آخرش به يه چيزميرسي

 

حسرت  .حسرت .حسرت .حسرت.حسرت 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه پانزدهم آبان 1385  |
 گلایه
گلايه

 

شب هنگام  به دنبال  تاريكي ميگردم

روزها به دنبال روشنايي

سپيده دم به دنبال نور خورشيد

ديوانه وار به دنبالشان ميگردم

ديوانه  وا رمشتاق  آنها  هستم

هيچ  شكوه و گلايه اي از زمان نيست

ازتاريكي گلايه دارم

چون هيچگاه مرا در خود پنهان نميكند

از روشنايي گله دارم

چون مرا روسواي عالم ميكند

و ازخورشيد گلايه دارم

چون هيچگاه نورش به من نتابيد

|+| نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هشتم آبان 1385  |
 اشعار خودم

عشق را تو چه می دانی؟

عشق را تو چه می دانی؟

نابود کردن معشوق

ایستگاه نابودی دلها

شبهای ناتمام

بی کسی در همه حال

ودر یک لحظه همه کس شدن

ولی در عشق هیچکس

آن عشقی که تنها قربانی تو هستی

ودراین لحظه است که می گویند:

ای که از عشق هیچ نمی دانی

ولی خود را عاشق می دانی

درحریم عشق ما وارد نشو

که در عشق ما جایی برای تو وجود ندارد

فصل

ابرها از پی هم در آسمان گذرمی کنند

ولی این زمین هنوز خشک است

فصل ها درپس یکدیگر آمدندورفتند

ولی این زمین تشنه است

فصل باران نیز سپری شد

ولی این زمین به صحرا یی بزرگ تبدیل شد.........

                              قناری 

قناری تنها در قفس درغم دوری از معشوق در حال خاندن نغمه عشق

است

مرغ عشق از عشق می گوید

حرفی برای من نمانده

همه عاشقی کردند وبه عشق رسیدند

ولی من هنوز در پی عشق خانمان سوزسرگردان

ناله هایم بلند

ولی بی رساء........................

 

                                 آسمان

در این آسمان بی ستاره خود را تنها می بینم

این طالع من است

ای کاش آسمان ماهم ستاره ای داشت

ولی افسوس که خانه ما سقفی ندارد

واگر داشته باشد آسمانی ندارد

|+| نوشته شده توسط احسان در جمعه پنجم آبان 1385  |
 بیراهه

 

بيراهه مگر گفتم
در كوچه افكارم
بي يادتو بيمارم
آن شب  كه تو
كافر        دل
از        خاك
سخن    گفتي
 از      خاك
بري    وصلم
گيرم       كه
سحر    مردم
 جان دادم و     
 پژمردم
قسم  تو  مگر
چند است از
خلعت چركينم

بيگانه اگر بودي
پژمرده نميگشتم
بيگانه اگر بودي
افسرده نميگشتم
با ديده مرا خاني
 با كبر مرا راني  

 

                د هميشه است

|+| نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...!!!

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...!!!

 همه می پرسند:

 چيست در زمزمه مبهم آب؟

 چيست در همهمه دلکش برگ؟

 چيست در بازی آن ابر سپيد،

 روی اين آبی آرام بلند،

 که تو را می برد اينگونه به ژرفای خيال؟

 

 چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

 چيست در کوشش بی حاصل موج؟

 چيست در خنده جام؟

 که تو چندين ساعت،

 مات و مبهوت به آن می نگری؟

 

 نه به ابر،

 نه به آب،

 نه به برگ٬

 نه به اين آبی آرام بلند٬

 نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

 نه به تين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

 من به اين جمله نمی انديشم...!

 

 به تو می انديشم

 ای سراپا همه خوبی٬

 تک و تنها به تو می انديشم.

 همه وقت

 همه جا

 من به هر حال که باشم به تو می انديشم...!!!

 

|+| نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم مهر 1385  |
 فریدون مشیری

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن                
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم                                                    
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

 

|+| نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385  |
 
 
بالا