روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویش تنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
پس چه بودست مراد وی از این ساختنم
آن چه از عالم بالاست من آن میگویم
رخت بر بسته بر آنم که بدان آنجا فکنم
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كردي كه درون خانه آيي
به قمار خانه رفتم همه پاك باز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي
بعد از این در عوض اشک دل آید بیرون
آب چون کم شود ازچشمه گل آید بیرون
.......................................................................................
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگرمن به جویی نفروشم
.......................................................................................
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
........................................................................................
کسی که گفت گل نسبتی روی تو را
فزود قدر گل وکاست آبروی تو را
|
+| نوشته شده توسط
احسان در جمعه نوزدهم آبان 1385
|